تبليغاتX
با رفتن تو بهار می میرد ........
 
دفتر شعر و نوشته های ادبی
 
 

بهار رويش طبيعت است و طبيعت عشق،
تو هم بهار ، هم طبيعت  و هم عشق.
مانا ترين بهار تقديم تو باد .

  

 

  نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:33  توسط کیومرث  | 

 

 

  نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:23  توسط کیومرث  | 

 

 agmur yagar islanirsin vay aman
Gunes dogar kaybolursun vay aman
ay isigi der durursun vay aman
Yakamozsun sen

Sessiz sessiz aglar gibisin vay aman
Zaman geldi gideceksin vay aman
Burak ay getsin sen kal bu geja vay aman 
Umudumsun sen

 

 

  نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:31  توسط کیومرث  | 

 

 

 

كيه چشماي تو رو ببينه طاقت بياره
تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره
تو رو از خيال شاعرا به من هديه دادن
تو رو از باغ‌هاي خلوت خدا فرستادن
من كه رسم عاشقي را مثل مجنون بلدم
تورو باور مي‌كنم اما هنوز مرددم
اون كدوم ابره كه دل تنگ تو باشه نباره
كيه با چشم تو روبرو بشه كم نياره
تو هموني كه غم جدايي را خاك مي‌كني
شك رو از لمس سر انگشتان من پاك مي‌كني
كيه چشماي تورو ببينه طاقت بياره
تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره

 

 

 

  نوشته شده در  هفدهم شهریور 1386ساعت 16:54  توسط کیومرث  | 
 

چادر شب را سرت کن همسفر تا هیچکس

روی ماهت را نبیند آخر اینجا هیچکس ...

مثل رودی راه افتادیم و نجوا می کنیم

زیر لب : ما عاشقیم و غیر دریا هیچکس ...

من تو را دارم همین کافی است ! دخترهای شهر

روزگاری عاشقم بودند و حالا هیچکس ...

آسمانها را به دنبال تو می گشتیم عشق

در زمین پیدا شدی ... جایی که حتی هیچ کس ...

زندگی کشف است ورنه سیبهایی سرخ تر

سالها از شاخه می افتاد اما هیچکس ...

کوله بارت را مهیا کن که فصل رفتن است

مرگ شوخی نیست می دانی که او با هیچکس ...

 

                                                                   حسین نعمتی

 

  نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:33  توسط کیومرث  | 
شعر

با من از سایه نگو، خورشید فردا مال ماست
تو که باورم کنی عشق یه دنیا مال ماست
شب نگو شکوه نگو قلب ستاره روشنه
غم نگو غصه نگو وقتی دلت پیش منه...


ای ماه من! ببخش اگر گاه دلخورت...
یک تکه ابر سر به هوایم که درخورت...

یک تکه ابر سر به هوایم که اشک‌هاش
هرشب به یاد سینه‌ی از غصه‌ها پرت...

اینجا همیشه ابری و بارانی است حیف!
نه ماه و نه ستاره برایم تبلورت...

آقا اجازه؟ خسته‌ام از شعر، از غزل!
از هرچه داستان خیالی، اتل... متل...

آقا اجازه؟ ما دلمان تنگ می‌شود
بغضی که بسته راه گلو، سنگ می‌شود

هی فکر می‌کنم که کجا خنده‌هات را ...
گم کرده‌ام طراوت سبز صدات را

هی فکر می‌کنم به جواب سوال‌ها
به آن هزار راه نرفته، محال‌ها

با تو همیشه آخر هر قصه خوب بود
دنیا شبیه ساحل گرم جنوب بود

با تو محال بود بپوسم، محال بود!
دنیا شبیه جنگل سبز شمال بود

این روزها که آخر هر قصه مبهم است
دنیا بدون عشق تو عین جهنم است

این روزها برای تو دلواپسم مدام
مضمون عاشقانه ی این شعر ناتمام!

دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یار!
مضمون شاعرانه‌ی این عشق ماندگار

بعد از تو هیچ‌وقت جوانی نمی کنم
دیگر بهار خانه تکانی نمی کنم

یک تکه ابر سر به هوایم که عاشق‌ست
با برف و باد و تندر و توفان موافق‌ست

یک تکه ابر سر به هوایم که سال هاست
در ازدحام خاطره ها و خیال هاست...

یک تکه ابر سر به هوا که هنوز هم...
آیا تو هم هنوز مرا در تصورت...؟

آقا اجازه؟ ما دلمان تنگ می‌شود

 

 

  نوشته شده در  پنجم اسفند 1385ساعت 10:20  توسط کیومرث  | 
 

پر می کشد 

                  به سوی تو مرغ مهاجرت.....................

                                          Image Hosted by ImageShack.us

حالا خودم را جزء معدود کسانی می دانم که به کسی که عاشقش بوده، رسیدم . تبسم شمالی برای همیشه ماندگار شد کسی که به خاطرش شاعر شدم عاشق شدم و خیلی چیز ها را کنار گذاشتم و خیلی ها را هیچ گاه ندیدم . باورکنید او را از درخت که هیچ  از جنگل هم بیشتر دوست دارم . از سیاست طلاق گرفتم . چند سال سختی کشیدم .حالا به او ( مانا نویسنده ی دیگر این وبلاگ که همواره مشوق اصلی من بوده است.) فکر می کنم و به جنگل که هر دو را عاشقانه می پرستم.

 

بانو ! نگاه کن به تقلای شاعرت

حالا که دل زده است به دریا - به خاطرت-

آغوش باز کن که از این فصل های سرد

پر می کشد به سوی تو مرغ مهاجرت

در مانده است بين دو راهي عقل و عشق

حالا كدام سمت بيايد مسافرت ؟

  •  

گل كرده باز باغي از آيات بي بديل

در چشمهاي ساده و سيماي طاهرت

من فكر مي كنم بشود عاقبت به خير

هر كس كه مثل من شده يك عمر كافرت.

 

۱۲/۹/۱۳۸۵ 

 

 

 

 

  نوشته شده در  ششم دی 1385ساعت 16:49  توسط کیومرث  | 

 

و باز دانشگاه.......................

"حضور مبهم پاييز و باز دانشگاه
و لحظه های غم انگيز و باز دانشگاه

تو گرم درسی و من گرم کندن اسمت
به گوشه گوشه هر ميز و باز دانشگاه"

دم غروب و حضور خسته اشياء
هوای وسوسه آميز و باز دانشگاه

دوباره قصه سيب است و آدم و حوا
دوباره قصه پرهيز و باز دانشگاه

حديث يک حضور بزرگ و دل تنگ است
حديث کاسه لبريز و باز دانشگاه

...و عاقبت من و تو می رويم و می ماند
دوباره زخم دل ميز و باز دانشگاه

 

 

 

  نوشته شده در  شانزدهم مهر 1385ساعت 13:3  توسط کیومرث  | 
 

 

 

shamlou0.jpg

 

و مرگ از تو اجازت گرفت

                تا بمیری

در جامه ای به سپیدی شعر

بر درگاه ابدیت

به ما می خندی

که کلمات را

به لاشه ی فیش حقوقی مان

                          فروخته ایم.

 

 این هم یک غزل زیبا ....................................................................

 

بانو ! نگاه کن به تقلای شاعرت

حالا که دل زده است به دریا - به خاطرت-

آغوش باز کن که از این فصل های سرد

پر می کشد به سوی تو مرغ مهاجرت

در مانده است بين دو راهي عقل و عشق

حالا كدام سمت بيايد مسافرت ؟

  •  

گل كرده باز باغي از آيات بي بديل

در چشمهاي ساده و سيماي طاهرت

من فكر مي كنم بشود عاقبت به خير

هر كس كه مثل من شده يك عمر كافرت.

 

 

 

           

  نوشته شده در  دوم مرداد 1385ساعت 10:16  توسط کیومرث  | 

 

 

 

 

توان گفتن آن راز جاودانی نیست

تصوری هم آز آن باغ ارغوانی نیست

 

پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای

شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست

 

زدست عشق به جز خیر بر نمی آید

وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست

 

درخت ها به من آموختند فاصله ای

میان عشق زمینی و آسمانی نیست

 

به روی آینه ی پر غبار من بنویس

بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 

  

 

  نوشته شده در  ششم خرداد 1385ساعت 9:3  توسط کیومرث  | 

 


 

 T-shamlouev.jpg

 اينک! چشمي بي‌دريغ


 

 که فانوس ِ اشک‌اش

شوربختي‌ي ِ مردي را که تنها بودم و تاريک
لب‌خند مي‌زند.

آنک من‌ام که سرگرداني‌هاي‌ام را همه

تا بدين قُلّه‌ي ِ جُل‌جُتا

 

 

پيموده‌ام

آنک من‌ام
ميخ ِ صليب از کف ِ دستان به دندان برکنده.


آنک من‌ام

 

 

پا بر صليب ِ باژگون نهاده

با قامتي به بلندي‌ي ِ فرياد.

 

  نوشته شده در  بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:35  توسط کیومرث  | 

 

                              

 

با دست شماست

                                که می نویسم

با صدای شماست

                                  که می  گویم

و با چشم شماست

                                  که می خوانم

نه دستم مال من است

                             نه صورتم 

                                              نه  صدایم

                                         

                                                              چه رسد به شعر هایم !!؟؟؟

 

كودكان ديوانه ام خوانند و پيران ساحرم

من تفرجگاه افكار پريشان خاطرم

خانه ي تاريكم از ارواح سرگردان پر است

در دل خود مومنم در چشم مردم كافرم

گرچه يك لحظه است از باطن به ظاهر رفتنم

چند صد سال است از باطنم تا ظاهرم

خلق مي گويند ابري تيره در پيراهن است

شايد ايشان راست ميگويند ، شايد شاعرم

مرگ درمان من است از تلخ و شيرينش چه باك

هرچه باشد ناگزيرم هرچه باشد حاضرم

 

 

 

  نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:54  توسط کیومرث  | 

 یک شعر از صالح دروند خوندم شما هم بخوانید:            

modern painting

           در سينه جای قلب دماسنج می کشم                 
از اين دمای صد درجه رنج می کشم  

يک غنچه می کشم که بياری سر قرار  
پای تو را به عقربه ی پنج می کشم  

پس موقع قرار، تو را توی پارک... بعد  
عطر بهار و مزه ی نارنج می کشم  

اين دفعه تو به سرسره ها تکيه می کنی  
اين دفعه از سکوت خودم رنج می کشم  

جای خودم که ساکت ساکت نشسته ام  
مردی سريع و موقعيت سنج می کشم  

تا شانه ات مُماسِ من و شانه ام شود  
فورن بجای سرسره آرنج می کشم  


نقاش که به داشتن تو حريص شد  
باران گرفت و کاغذ نقاش خيس شد  


حالا که رنگ های تو با آب می روند  
جای تو يک جزيره پُر از گنج می کشم  

جای تو يک جزيره برای خودِ خودت  
تنها برای هديه ی روز تولدت ؛  

  نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:1  توسط کیومرث  | 

می‌نوشتم عشق


می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت
آهِ حوای درون دامان آدم می‌گرفت
می‌نوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم می‌گرفت
می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت
می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت
می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت
بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت
با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آئینه‌ها
یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت
می‌کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
می‌سرودم یک غزل باران دمادم می‌گرفت


       

  نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1385ساعت 18:59  توسط کیومرث  | 
اگر نسیمی از آن گل در این خیابان بود چه ها می کردی ؟؟؟

 

اگر نسیمی از آن گل در این خیابان بود چه ها  که نمی کردم .........

 

    

 

 

 

  نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:34  توسط کیومرث  | 

این هم یه شعر جدید از خودم :

 

وقتی که تو میروی دلم می گیرد       با رفتن تو بهار می میرد

وقتی که تو میروی دلیل دلتنگی من        این مرد دوباره گریه اش می گیرد

 

  نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 19:14  توسط کیومرث  | 
سال نو رو تبریک میگم از سال ۸۵ با شعر و غزل با شما خواهم بود .

  نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 11:49  توسط کیومرث  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM