دفتر شعر و نوشته های ادبی |
بهار رويش طبيعت است و طبيعت عشق،
تو هم بهار ، هم طبيعت و هم عشق.
مانا ترين بهار تقديم تو باد .

agmur yagar islanirsin vay aman
Gunes dogar kaybolursun vay aman
ay isigi der durursun vay aman
Yakamozsun sen
Sessiz sessiz aglar gibisin vay aman
Zaman geldi gideceksin vay aman
Burak ay getsin sen kal bu geja vay aman
Umudumsun sen
چادر شب را سرت کن همسفر تا هیچکس
روی ماهت را نبیند آخر اینجا هیچکس ...
مثل رودی راه افتادیم و نجوا می کنیم
زیر لب : ما عاشقیم و غیر دریا هیچکس ...
من تو را دارم همین کافی است ! دخترهای شهر
روزگاری عاشقم بودند و حالا هیچکس ...
آسمانها را به دنبال تو می گشتیم عشق
در زمین پیدا شدی ... جایی که حتی هیچ کس ...
زندگی کشف است ورنه سیبهایی سرخ تر
سالها از شاخه می افتاد اما هیچکس ...
کوله بارت را مهیا کن که فصل رفتن است
مرگ شوخی نیست می دانی که او با هیچکس ...
حسین نعمتی
شعر
با من از سایه نگو، خورشید فردا مال ماست
تو که باورم کنی عشق یه دنیا مال ماست
شب نگو شکوه نگو قلب ستاره روشنه
غم نگو غصه نگو وقتی دلت پیش منه...
ای ماه من! ببخش اگر گاه دلخورت...
یک تکه ابر سر به هوایم که درخورت...
یک تکه ابر سر به هوایم که اشکهاش
هرشب به یاد سینهی از غصهها پرت...
اینجا همیشه ابری و بارانی است حیف!
نه ماه و نه ستاره برایم تبلورت...
آقا اجازه؟ خستهام از شعر، از غزل!
از هرچه داستان خیالی، اتل... متل...
آقا اجازه؟ ما دلمان تنگ میشود
بغضی که بسته راه گلو، سنگ میشود
هی فکر میکنم که کجا خندههات را ...
گم کردهام طراوت سبز صدات را
هی فکر میکنم به جواب سوالها
به آن هزار راه نرفته، محالها
با تو همیشه آخر هر قصه خوب بود
دنیا شبیه ساحل گرم جنوب بود
با تو محال بود بپوسم، محال بود!
دنیا شبیه جنگل سبز شمال بود
این روزها که آخر هر قصه مبهم است
دنیا بدون عشق تو عین جهنم است
این روزها برای تو دلواپسم مدام
مضمون عاشقانه ی این شعر ناتمام!
دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یار!
مضمون شاعرانهی این عشق ماندگار
بعد از تو هیچوقت جوانی نمی کنم
دیگر بهار خانه تکانی نمی کنم
یک تکه ابر سر به هوایم که عاشقست
با برف و باد و تندر و توفان موافقست
یک تکه ابر سر به هوایم که سال هاست
در ازدحام خاطره ها و خیال هاست...
یک تکه ابر سر به هوا که هنوز هم...
آیا تو هم هنوز مرا در تصورت...؟
آقا اجازه؟ ما دلمان تنگ میشود
پر می کشد
به سوی تو مرغ مهاجرت.....................
حالا خودم را جزء معدود کسانی می دانم که به کسی که عاشقش بوده، رسیدم . تبسم شمالی برای همیشه ماندگار شد کسی که به خاطرش شاعر شدم عاشق شدم و خیلی چیز ها را کنار گذاشتم و خیلی ها را هیچ گاه ندیدم . باورکنید او را از درخت که هیچ از جنگل هم بیشتر دوست دارم . از سیاست طلاق گرفتم . چند سال سختی کشیدم .حالا به او ( مانا نویسنده ی دیگر این وبلاگ که همواره مشوق اصلی من بوده است.) فکر می کنم و به جنگل که هر دو را عاشقانه می پرستم.

بانو ! نگاه کن به تقلای شاعرت
حالا که دل زده است به دریا - به خاطرت-
آغوش باز کن که از این فصل های سرد
پر می کشد به سوی تو مرغ مهاجرت
در مانده است بين دو راهي عقل و عشق
حالا كدام سمت بيايد مسافرت ؟
گل كرده باز باغي از آيات بي بديل
در چشمهاي ساده و سيماي طاهرت
من فكر مي كنم بشود عاقبت به خير
هر كس كه مثل من شده يك عمر كافرت.
۱۲/۹/۱۳۸۵
و باز دانشگاه.......................

"حضور مبهم پاييز و باز دانشگاه
و لحظه های غم انگيز و باز دانشگاه
تو گرم درسی و من گرم کندن اسمت
به گوشه گوشه هر ميز و باز دانشگاه"
دم غروب و حضور خسته اشياء
هوای وسوسه آميز و باز دانشگاه
دوباره قصه سيب است و آدم و حوا
دوباره قصه پرهيز و باز دانشگاه
حديث يک حضور بزرگ و دل تنگ است
حديث کاسه لبريز و باز دانشگاه
...و عاقبت من و تو می رويم و می ماند
دوباره زخم دل ميز و باز دانشگاه

و مرگ از تو اجازت گرفت
تا بمیری
در جامه ای به سپیدی شعر
بر درگاه ابدیت
به ما می خندی
که کلمات را
به لاشه ی فیش حقوقی مان
فروخته ایم.
این هم یک غزل زیبا ....................................................................
بانو ! نگاه کن به تقلای شاعرت
حالا که دل زده است به دریا - به خاطرت-
آغوش باز کن که از این فصل های سرد
پر می کشد به سوی تو مرغ مهاجرت
در مانده است بين دو راهي عقل و عشق
حالا كدام سمت بيايد مسافرت ؟
گل كرده باز باغي از آيات بي بديل
در چشمهاي ساده و سيماي طاهرت
من فكر مي كنم بشود عاقبت به خير
هر كس كه مثل من شده يك عمر كافرت.
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
تصوری هم آز آن باغ ارغوانی نیست
پر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست
درخت ها به من آموختند فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پر غبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
|
|
|
|
اينک! چشمي بيدريغ |
که فانوس ِ اشکاش |
شوربختيي ِ مردي را که تنها بودم و تاريک
لبخند ميزند.
آنک منام که سرگردانيهايام را همه
|
تا بدين قُلّهي ِ جُلجُتا |
|
|
|
پيمودهام |
آنک منام
ميخ ِ صليب از کف ِ دستان به دندان برکنده.
|
آنک منام |
|
|
|
پا بر صليب ِ باژگون نهاده |
با قامتي به بلنديي ِ فرياد.

كودكان ديوانه ام خوانند و پيران ساحرم
من تفرجگاه افكار پريشان خاطرم
خانه ي تاريكم از ارواح سرگردان پر است
در دل خود مومنم در چشم مردم كافرم
گرچه يك لحظه است از باطن به ظاهر رفتنم
چند صد سال است از باطنم تا ظاهرم
خلق مي گويند ابري تيره در پيراهن است
شايد ايشان راست ميگويند ، شايد شاعرم
مرگ درمان من است از تلخ و شيرينش چه باك
هرچه باشد ناگزيرم هرچه باشد حاضرم

در سينه جای قلب دماسنج می کشم
از اين دمای صد درجه رنج می کشم
يک غنچه می کشم که بياری سر قرار
پای تو را به عقربه ی پنج می کشم
پس موقع قرار، تو را توی پارک... بعد
عطر بهار و مزه ی نارنج می کشم
اين دفعه تو به سرسره ها تکيه می کنی
اين دفعه از سکوت خودم رنج می کشم
جای خودم که ساکت ساکت نشسته ام
مردی سريع و موقعيت سنج می کشم
تا شانه ات مُماسِ من و شانه ام شود
فورن بجای سرسره آرنج می کشم
نقاش که به داشتن تو حريص شد
باران گرفت و کاغذ نقاش خيس شد
حالا که رنگ های تو با آب می روند
جای تو يک جزيره پُر از گنج می کشم
جای تو يک جزيره برای خودِ خودت
تنها برای هديه ی روز تولدت ؛
مینوشتم عشق
مینوشتم عشق دستم بوی شبنم میگرفت
آهِ حوای درون دامان آدم میگرفت
مینوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم میگرفت
مینوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری مینویسد، عشق ماتم میگرفت
میرسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم میگرفت
میگذشتم از گلاب کوچهی اردیبهشت
بوی گلهای اشارت در پناهم میگرفت
با تو میگفتم فقط از ابرها، آئینهها
یک قلم، یک دفتر بینام عالم میگرفت
میکشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
میسرودم یک غزل باران دمادم میگرفت

اگر نسیمی از آن گل در این خیابان بود چه ها که نمی کردم .........
این هم یه شعر جدید از خودم :
وقتی که تو میروی دلم می گیرد با رفتن تو بهار می میرد
وقتی که تو میروی دلیل دلتنگی من این مرد دوباره گریه اش می گیرد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|