تبليغاتX
با رفتن تو بهار می میرد ........
 
دفتر شعر و نوشته های ادبی
 
تقدیم به بهار زندگیم که در پاییز آمد:

سرد است این دنیای من بی تو بهار هستی ام

باز آی کاین شبهای سرد انکار عشقت می کند...

  نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:4  توسط مانا  | 
عشق مانند هواست

                              همه جا موجود است

تو نفسهایت را قدری جانانه بکش ... 

 

  نوشته شده در  هجدهم آذر 1386ساعت 15:36  توسط مانا  | 
کلماتم را

در جوی سحر می شویم

                                       لحظه هایم را در روشنی باران

تا برای تو شعری بسرایم روشن

تا که بی دغدغه

                         بی ابهام

سخنانم را در حضور باد

                                   -این مالک دشت و هامون -

با تو بی پرده بگویم

                             که تو را

                                         دوست می دارم تا مرز جنون . . .

  نوشته شده در  دوازدهم آبان 1386ساعت 13:36  توسط مانا  | 
بیست و چهارم اسفند و اولین سالگرد تولد وبلاگ ما

تقدیم به عزیزترینم :

تمامی وجود من

در التهاب آتشی است

که از نگاه بی دریغ تو

ز هر رگم زبانه می کشد

اگرچه چون کویر خشک و بی برم

به روی پیکرم که تشنه محبت است

تو همچو چشمه ای بجوش

تو بذر مهر را بریز

نگاه کن چگونه سبز می شوم

نفس نمی کشم مگر ز عشق

  نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1385ساعت 15:35  توسط مانا  | 
ومن بودن را

در کنار تو احساس کردم

و دور از تو

 حس غربت در دلم جوانه زد

و درس عشق را

در فضای سبز چشمان تو آموختم

ای بهترین من ...

  نوشته شده در  یازدهم مهر 1385ساعت 9:48  توسط مانا  | 
در تو

می توان چشمه های هستی را باز یافت

با تو

می توان همیشه به بودن اندیشید

در همه جا تو را می بینم

ای تنها دریچه عبور باغ زندگی

ای که در چشمان مهربانت

نام زندگی نقش بسته است ...

  نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:42  توسط مانا  | 
" و باران

              بهانه ای بود

                                برای گریستن "

دیروز چه اشتیاقی بود

دیروز چه خنده هایی

و دستهای تو

در من آیاتی از نیکی و مهربانی بودند

آه ... من امروز

        چه تنهایم

         چه تنها!

و گویی هیچ گاه

تو نبوده ای

باران نبوده است

بهار نبوده است ...

  نوشته شده در  هفدهم تیر 1385ساعت 9:50  توسط مانا  | 
دست من دست تمنایی من

دست تو دست نوازشگر تو

گل پیغام به هم می دادند

نبضمان راه زمان را می بست

همه فاصله ها محو شدند

صحبت از وحدت بود

من و تو ما گشتیم

من و تو فلسفه وحدت را

مثل یک معجزه ثابت کردیم ...

  نوشته شده در  بیستم خرداد 1385ساعت 8:20  توسط مانا  | 
دیروز

چون دو واژه به یک معنی

از ما دوگانه

هر یک

سرشار دیگری

اوج یگانگی .

و امروز

چون دو خط موازی

در امتداد یک راه

یک شهر

یک افق

بی نقطه تلاقی و دیدار

حتی

در جاودانگی ... .

 

  نوشته شده در  هفدهم خرداد 1385ساعت 9:59  توسط مانا  | 
بی تو من هیچم

ای شبم دور از تو بی مهتاب

دوست می دارم تو را تا آن سوی دنیا

دوست می دارم تو را ای از برایم نقطه پایان هر مقصود!

دوست می دارم تو را ای بی تو من نابود!

دوست می دارم تو را از بی نهایت بی نهایت تر!

دوست می دارم تو را ای آتش اندیشه هایم بی تو خاکستر!

من نمی دانم تو را ای قله مغرور

عاقبت آیا کدامین شب

عاقبت آیا کدامین روز

فتح خواهم کرد ...

  نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:0  توسط مانا  | 
در برگریز باغ غم انگیز عشق تو                        

                                                   من مرغ بی ترانه ی پاییز حسرتم

سر زیر بال کرده و دل کنده از بهار

                                                   سرشار نا امیدی و لبریز  حسرتم

 

  نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:20  توسط مانا  | 
همیشه بهترین من

چگونه می توانم از تو بگذرم

چگونه از تو بگذرم

تویی که لحظه لحظه مهربانی خیال تو

 تمام هستی مرا خلاصه کرده است

تو ای شکوه خواستن

همیشه مهربانترین من

تویی که مثل اولین سکوت عاشقانه

پاک و ساده ای هنوز هم

چگونه می توانم از تو بگذرم ...

  نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:14  توسط مانا  | 
حتی اگر

نگاههای آشنایت

بیگانه بنگرد

و دستهایت

مرا جستجو نکند

و قصه دراز ما

رنگ فراموشی بگیرد

هیچ بارانی

جای پای تو را

از کوچه بلند میعادمان

نمی شوید ...

  نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:15  توسط مانا  | 
وقتی تو با منی

دنیا بسان یک دریچه پر نور کوچک است

وقتی تو با منی

لبخند تنها ترانه ماست

و واژه ها

زیبا بهانه ایست

وقتی تو با منی

خورشید

در ازدحام خاطره

آوای جاودانگی می خواند

و شادی

می ماند  می ماند  می ماند ... 

 

  نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:50  توسط مانا  | 
...

چشمان مهر بان تو

بهانه ایست برای زیستن

من در غیاب چشمان تو

اسانتر از حباب

تباه خواهم شد ...

 

* دوستان عزیز: لطفا یه باردیگه به "عنوان مطلب "توجه کنین تا دچار سو ء تفاهم نشین !!!

  نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1385ساعت 10:1  توسط مانا  | 
 

...

بهترین بهترین من

از بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده است...

 

 

  نوشته شده در  یازدهم فروردین 1385ساعت 15:55  توسط مانا  | 
دریچه

ماچون دو دریچه رو به روی هم

اگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز اینده

عمر اینه بهشت اما... اه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد...

  نوشته شده در  نهم فروردین 1385ساعت 11:14  توسط مانا  | 
My Heart is Missing You!!!
 
When you are gone
I feel so alone
I miss you dear
when you are not here

You make my day
Like when the sun shines in May
I need to see your smile
and I wish I could see it more then just once in a while

You are such delight
and add joy to my nights
I want you to know what you mean to me
and oh.. I hope that you can see

My heart is missing you
and I wonder... do you miss me to?
I hope that you do
because I know I miss you!!

I always hope you are ok, and nothing is wrong
When will I see you again.. oh I hope it won't be long!
I need to know that you care
and that no matter what you will always be there

Remember this is for you, my friend
and to you I will send
So keep it close to you heart
and if you do, we will never part.

  نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 19:31  توسط مانا  | 
من هم امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشیم .
  نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 12:8  توسط مانا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM