دفتر شعر و نوشته های ادبی |
سرد است این دنیای من بی تو بهار هستی ام
باز آی کاین شبهای سرد انکار عشقت می کند...
همه جا موجود است
تو نفسهایت را قدری جانانه بکش ...
در جوی سحر می شویم
لحظه هایم را در روشنی باران
تا برای تو شعری بسرایم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را در حضور باد
-این مالک دشت و هامون -
با تو بی پرده بگویم
که تو را
دوست می دارم تا مرز جنون . . .
تقدیم به عزیزترینم :
تمامی وجود من
در التهاب آتشی است
که از نگاه بی دریغ تو
ز هر رگم زبانه می کشد
اگرچه چون کویر خشک و بی برم
به روی پیکرم که تشنه محبت است
تو همچو چشمه ای بجوش
تو بذر مهر را بریز
نگاه کن چگونه سبز می شوم
نفس نمی کشم مگر ز عشق
در کنار تو احساس کردم
و دور از تو
حس غربت در دلم جوانه زد
و درس عشق را
در فضای سبز چشمان تو آموختم
ای بهترین من ...
می توان چشمه های هستی را باز یافت
با تو
می توان همیشه به بودن اندیشید
در همه جا تو را می بینم
ای تنها دریچه عبور باغ زندگی
ای که در چشمان مهربانت
نام زندگی نقش بسته است ...
بهانه ای بود
برای گریستن "
دیروز چه اشتیاقی بود
دیروز چه خنده هایی
و دستهای تو
در من آیاتی از نیکی و مهربانی بودند
آه ... من امروز
چه تنهایم
چه تنها!
و گویی هیچ گاه
تو نبوده ای
باران نبوده است
بهار نبوده است ...
دست تو دست نوازشگر تو
گل پیغام به هم می دادند
نبضمان راه زمان را می بست
همه فاصله ها محو شدند
صحبت از وحدت بود
من و تو ما گشتیم
من و تو فلسفه وحدت را
مثل یک معجزه ثابت کردیم ...
چون دو واژه به یک معنی
از ما دوگانه
هر یک
سرشار دیگری
اوج یگانگی .
و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر
یک افق
بی نقطه تلاقی و دیدار
حتی
در جاودانگی ... .
ای شبم دور از تو بی مهتاب
دوست می دارم تو را تا آن سوی دنیا
دوست می دارم تو را ای از برایم نقطه پایان هر مقصود!
دوست می دارم تو را ای بی تو من نابود!
دوست می دارم تو را از بی نهایت بی نهایت تر!
دوست می دارم تو را ای آتش اندیشه هایم بی تو خاکستر!
من نمی دانم تو را ای قله مغرور
عاقبت آیا کدامین شب
عاقبت آیا کدامین روز
فتح خواهم کرد ...
من مرغ بی ترانه ی پاییز حسرتم
سر زیر بال کرده و دل کنده از بهار
سرشار نا امیدی و لبریز حسرتم
چگونه می توانم از تو بگذرم
چگونه از تو بگذرم
تویی که لحظه لحظه مهربانی خیال تو
تمام هستی مرا خلاصه کرده است
تو ای شکوه خواستن
همیشه مهربانترین من
تویی که مثل اولین سکوت عاشقانه
پاک و ساده ای هنوز هم
چگونه می توانم از تو بگذرم ...
نگاههای آشنایت
بیگانه بنگرد
و دستهایت
مرا جستجو نکند
و قصه دراز ما
رنگ فراموشی بگیرد
هیچ بارانی
جای پای تو را
از کوچه بلند میعادمان
نمی شوید ...
دنیا بسان یک دریچه پر نور کوچک است
وقتی تو با منی
لبخند تنها ترانه ماست
و واژه ها
زیبا بهانه ایست
وقتی تو با منی
خورشید
در ازدحام خاطره
آوای جاودانگی می خواند
و شادی
می ماند می ماند می ماند ...
چشمان مهر بان تو
بهانه ایست برای زیستن
من در غیاب چشمان تو
اسانتر از حباب
تباه خواهم شد ...
* دوستان عزیز: لطفا یه باردیگه به "عنوان مطلب "توجه کنین تا دچار سو ء تفاهم نشین !!!
...
بهترین بهترین من
از بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده است...
ماچون دو دریچه رو به روی هم
اگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه بهشت اما... اه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|