تبليغاتX
با رفتن تو بهار می میرد ........
 
دفتر شعر و نوشته های ادبی
 

 یک شعر از صالح دروند خوندم شما هم بخوانید:            

modern painting

           در سينه جای قلب دماسنج می کشم                 
از اين دمای صد درجه رنج می کشم  

يک غنچه می کشم که بياری سر قرار  
پای تو را به عقربه ی پنج می کشم  

پس موقع قرار، تو را توی پارک... بعد  
عطر بهار و مزه ی نارنج می کشم  

اين دفعه تو به سرسره ها تکيه می کنی  
اين دفعه از سکوت خودم رنج می کشم  

جای خودم که ساکت ساکت نشسته ام  
مردی سريع و موقعيت سنج می کشم  

تا شانه ات مُماسِ من و شانه ام شود  
فورن بجای سرسره آرنج می کشم  


نقاش که به داشتن تو حريص شد  
باران گرفت و کاغذ نقاش خيس شد  


حالا که رنگ های تو با آب می روند  
جای تو يک جزيره پُر از گنج می کشم  

جای تو يک جزيره برای خودِ خودت  
تنها برای هديه ی روز تولدت ؛  

  نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:1  توسط کیومرث  | 
حتی اگر

نگاههای آشنایت

بیگانه بنگرد

و دستهایت

مرا جستجو نکند

و قصه دراز ما

رنگ فراموشی بگیرد

هیچ بارانی

جای پای تو را

از کوچه بلند میعادمان

نمی شوید ...

  نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1385ساعت 11:15  توسط مانا  | 

می‌نوشتم عشق


می‌نوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌گرفت
آهِ حوای درون دامان آدم می‌گرفت
می‌نوشتم شعر یک توده شقایق بود و آه
آشنا دستی ز دست باد مریم می‌گرفت
می‌نوشتم شاعری سر در گریبان غروب
یادگاری می‌نویسد، عشق ماتم می‌گرفت
می‌رسیدم تا لب دریا نگاهم بود و موج
انتشار آبی امواج را غم می‌گرفت
می‌گذشتم از گلاب کوچه‌ی اردیبهشت
بوی گل‌های اشارت در پناهم می‌گرفت
با تو می‌گفتم فقط از ابرها، آئینه‌ها
یک قلم، یک دفتر بی‌نام عالم می‌گرفت
می‌کشیدم نقش باران روی پلک داغ باغ
می‌سرودم یک غزل باران دمادم می‌گرفت


       

  نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1385ساعت 18:59  توسط کیومرث  | 
وقتی تو با منی

دنیا بسان یک دریچه پر نور کوچک است

وقتی تو با منی

لبخند تنها ترانه ماست

و واژه ها

زیبا بهانه ایست

وقتی تو با منی

خورشید

در ازدحام خاطره

آوای جاودانگی می خواند

و شادی

می ماند  می ماند  می ماند ... 

 

  نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:50  توسط مانا  | 
اگر نسیمی از آن گل در این خیابان بود چه ها می کردی ؟؟؟

 

اگر نسیمی از آن گل در این خیابان بود چه ها  که نمی کردم .........

 

    

 

 

 

  نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:34  توسط کیومرث  | 
...

چشمان مهر بان تو

بهانه ایست برای زیستن

من در غیاب چشمان تو

اسانتر از حباب

تباه خواهم شد ...

 

* دوستان عزیز: لطفا یه باردیگه به "عنوان مطلب "توجه کنین تا دچار سو ء تفاهم نشین !!!

  نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1385ساعت 10:1  توسط مانا  | 
 

...

بهترین بهترین من

از بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده است...

 

 

  نوشته شده در  یازدهم فروردین 1385ساعت 15:55  توسط مانا  | 
دریچه

ماچون دو دریچه رو به روی هم

اگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز اینده

عمر اینه بهشت اما... اه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد...

  نوشته شده در  نهم فروردین 1385ساعت 11:14  توسط مانا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM